X
تبلیغات
غـــــــــــــــــــــــــــــــــــــم


غـــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

شعر و عکس وداستانهای جدید & اس ام اس های جالب

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393| ساعت 11:49| توسط سعید| |

به سربازی روم با کوله پوشتی

به دستم داده اند یک نان خشکی

به خط کردن تراشیدم سرم را

لباس ارتشی کردن تنم را

لباس ارتشی رنگ زمین است

سزای هر جوان آخر همین است

*****

سر پستم رسیدم خوابم آمد — محبت های مادر یادم آمد

نوشتم نامه ای با برگ چایی — کلاغ پر میروم مادر کجایی

نوشتم نامه ای با برگ انگور — جدا گشتم دو سال از خانه ام دور

*****

بسوزد آنکه سربازی بنا کرد تو را از من مرا از تو جدا کرد

گروهبانان مرا بیچاره کردند لـــ ـباس شخصی ام را پاره کردند

به خط کردند تراشیدند سرم را لباس آش خوری کردند تنم را



اینجا بگیر بگیره فراری گوشه گیره

دلش یه جا اسیره فراری گلوله میره

****
***
**
*
یک روز تو هوا خوری پادگان دلم گرفته بود.

یکی بهم گفت به فکر فرار باش غم اینجا تورو پیر میکنه.

گفتم غم پادگان نیست.

از این میسوزم که بیرون هم کسی منتظرم نیست...
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392| ساعت 22:27| توسط سعید| |

اگه من بمیرم بگن هر کس حق داره یه جمله رو قبرم بنویسه:
شما چی مینویسی؟؟
نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1391| ساعت 14:41| توسط سعید| |

روزی خواهد آمد

که در جایــی دور

در آغــوش دیگری

بیقــرار هم باشیم!

آن روز هر دو فاحشـــه ایم...

نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1391| ساعت 10:41| توسط سعید| |

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت :

- می خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید : - نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت : - نامش

سامانتااست و در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید و گفت : - من متاسفم به

جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از

این موضوع چیزی به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین

بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت : - مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر

می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت : - نگران نباش پسرم . تو با هریک

از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی



حقش نمره صفره یا بیسته؟؟؟؟؟
در ادامه مطلب ...

::ادامه مطلب::
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391| ساعت 11:59| توسط سعید| |

نامه اي به خدا
يک روز کارمند پستي که به نامه هايي که آدرس نامعلوم دارند رسيدگي مي کرد متوجه نامه اي شد که روي پاکت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامه اي به خدا! با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه اين طور نوشته شده بود:

خداي عزيزم؛ بيوه زني ?? ساله هستم که زندگي ام با حقوق نا چيز باز نشستگي مي گذرد. ديروز يک نفر کيف مرا که صد دلار در آن بود دزديد. اين تمام پولي بود که تا پايان ماه بايد خرج مي کردم. يکشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چيزي نمي توانم بخرم. هيچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم. تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي به من کمک کن..


کارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همکارانشنشان داد. نتيجه اين شد که همه آنها جيب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاري روي ميز گذاشتند. در پايان ?? دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند..همه کارمندان اداره پست از اينکه توانسته بودند کار خوبي انجام دهندخوشحال بودند. عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت. تا اين کهنامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد که روي آن نوشته شده بود: نامه اي به خدا!همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود:

خداي عزيزم؛ چگونه مي توانم از کاري که برايم انجام دادي تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامي عالي براي دوستانم مهيا کرده وروز خوبي را با هم بگذرانيم. من به آنها گفتم که چه هديه خوبي برايم فرستادي.. البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند!


نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390| ساعت 20:45| توسط سعید| |

با دیدین این عکس زیر به یاد چه می افتید؟؟؟؟
به یاد چه کسانی می افتید؟؟؟؟
آیا تا به حال به مرگ فکر کرده اید؟؟؟
؟؟؟؟
؟؟؟
؟؟
؟


منتظر نظر های شما دوستان عزیز میباشم....
 
اینجاایستگاه آخر است........
نوشته شده در شنبه نهم بهمن 1389| ساعت 10:16| توسط سعید| |


يه روز يه درويشي بود کارش سيگاري بود(بنگ)ميفروخت و ميکشيد.
يه روز يه پسره ميره پيشش ميگه درويش ميخوام با هم سيگاري بزنيم.
درويش ميگه برو پسر تو هنوز تازه کاري برو وقتي سيگاري باز حرفه اي شدي بيا پيشم.
پسره از اون حرف درويش خيلي بدش اومد و رفت تا چند سال بعد برگشت.
پسره با هر کسي نشته بود سيگاري زده بود يه سيگاري باز حرفه اي شده بود.
ميره پيش درويش بهش ميگه من اومدم همون کاري که گفتي انجام دادم
الان يه سيگاري باز حرفه ايم تو هم به قولت وفا کن.
درويشم زيرش نزد رفت يه سيگارو گرفت خالي کردو ...فلان اماده کرد.
قبل اين که کام اول بگيرن درويش به پسره ميگه ممکنه بعد گرفتن کام اول پليسا بريزن تو
تو از من اسمي نبريا چيزي در مورد من نگي يه وقت هر چیز پرسیدن بگو عشق است. پسره ميگه چشم کام اول ميرن.
کام گه گرفتن بله پليس ريخت تو خونه درويش فرار کردو پسررو گرفتن.
پسررو بردن پاسگاه زدنش گفتن درويش کو گفت (عشق است(بازم زدنش گفتن درويش کو بازم گفت عشق است
بردنش دادگاه بهش گفتن اگه بگي درويش کوآزادت ميکنيم بازم گفت عشق است
حکم عدام براش بريدين بردنش پاي دار بهش گفتن اگه بگي درويش کو آزادت ميکنيم بازم گفت عشق است.
پسره پاي دار بود پيش خودش گفت درويش عجب نامردي بود من به قولم عمل کردم
همشم گفتم عشق است اما حتي نيومد يه ملاقاتي.بازم گفت بيخيال درويش عشق است
طناب انداختن دور گردنش ميخواست اعدام کنن پسره ديدي يکي از راه دور داره مياد طرفش شبيه درويشه
نگاه کرد ديد درويشه...بهش گفت درويش تو کجا بودي اين همه بلا سر من آوردن
منو خيلي زدن برام حکم اعدام بريدن اما من چيزي نگفتم فقط گفتم عشق است
اما تو حتي يه ملاقاتي نيومدي
ايا کي ميدونه درويش در جواب به پسرک چه گفت؟؟؟؟؟؟
 
ادامه مطلب کلیک کنید...

::ادامه مطلب::
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389| ساعت 21:4| توسط سعید| |

اگر ۴ تکه نان خیلی خوشمزه وجود داشته باشد و شما ۵ نفر باشید ، کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید مطمئنا مادر است . . .
.
.
.
پدر و پسر داشتن صحبت میکردن . . .
پدر دستشو میندازه دوره گردنه پسرش میگه پسرم من شیرم یا تو ؟
پسر میگه : من !
پدر میگه : پسرم من شیرم یا تو ؟؟ !
پسر میگه : بازم من شیرم !
پدر عصبی مشه دستشو از رو شونه پسرش بر میداره میگه : من شیرم یا تو !؟
پسر میگه : بابا تو شیری !
پدر میگه : چرا بار اول و دوم گفتی من حالا میگی تو ؟
پسر گفت : آخه دفعه های قبلی دستت رو شونم بود فکر کردم یه کوه پشتمه اما حالا . . .
به سلامتی هرچی پدره . . .
.
.
.
به سلامتیه مادرایی که با حوصله راه رفتن رو یاده بچه هاشون دادن ، ولی تو پیری بچه هاشون خجالت میکشن ویلچرشونو هل بدن !
.
.
.
خورشید هر روز دیرتر از پدرم بیدار می شود اما زودتر از او به خانه بر می گردد . . .
.
.
.
شرمنده می کند فرزند را ، دعای خیر مادر ، در کنج خانه ی سالمندان . . .
.
.
.
سلامتیه اون پسری که . . .
۱۰ سالش بود باباش زد تو گوشش هیچی نگفت . . .
۲۰ سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت . . .
۳۰ سالش شد باباش زد تو گوشش زد زیر گریه . . .
باباش گفت چرا گریه میکنی ؟
گفت : آخه اونوقتا دستت نمیلرزید . . .
.
.
.

به سلامتی پدری که لباس خاکی و کثیف میپوشه میره کارگری برای سیر کردن شکم بچه اش ،
اما بچه اش خجالت میکشه به دوستاش بگه این پدرمه !


چطور یه رابطه خراب میشه؟
ادامه مطلب...

::ادامه مطلب::
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر 1389| ساعت 0:31| توسط سعید| |


**زندگي مثل دوچرخه سواري مي مونه ..واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در حركت باشي ....آلبرت انيشتين

**جرج آلن: اگر كسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با كلماتي كه ناگفته مي‌مانند، مي‌شكنند

**ميان انسان و شرافت رشته باريکي وجود دارد و اسم آن قول است . توماس براس

**همه دوست دارند به بهشت بروند,اما كسي دوست ندارد بميرد .بهشت رفتن جرأت مردن ميخواهد.

**شريف ترين دلها دلي است که انديشه ي آزار کسان درآن نباشد. زرتشت

**چارلي چاپلين: خوشبختي فاصله اين بدبختي است تا بدبختي ديگر.

**ملاصدرا مي گويد: خداوند بي نهايت است و لامكان و بي زمان اما به قدر فهم تو كوچك مي شود و به قدر نياز تو فرود مي آيد و به قدرآرزوي تو گسترده مي شود و به قدر ايمان تو كارگشا مي شود.

**افلاطون مي گه:
اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه.

**زنی که زیبایی اندیشه نداشته باشد، زیبایی جمالش را به نمایش میگذارد!
دکتر شریعتی...
نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان 1389| ساعت 16:19| توسط سعید| |


دانشجویی پس از اینكه در درس منطق نمره نیاورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟

استاد جواب داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمی توانستم یك استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسیار خوب، من مایلم از شما یك سوال بپرسم ،اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول می كنم در غیر اینصورت از شما می خواهم به من نمره كامل این درس را بدهید.

استاد قبول كرد و دانشجو پرسید: آن چیست كه قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی است ولی قانونی نیست و نه قانونی است و نه منطقی؟

استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد.

بعد از مدتی استاد با بهترین شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید و شاگردش بلافاصله جواب داد: قربان شما 63 سال دارید و با یك خانم 35 ساله ازدواج كردید كه البته قانونی است ولی منطقی نیست. همسر شما یك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقی است ولی قانونی نیست و این حقیقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل دادید در صورتیكه باید آن درس را رد می شد نه قانونی است و نه منطقی !!!
نوشته شده در شنبه سوم مهر 1389| ساعت 23:33| توسط سعید| |

امروز پدری دخترش را برای نان فروخت...

امروز دختر 10 ساله ای مادر شد...

امروز دختری در ماشین شیشه دودی با پسری همخواب شد...

امروز دختری در التماس چشمانش در چهار دیوار زن شد...

امروز مادری در مقابل پسر سه ساله اش با مردی همخواب شد...

......امروز عشق دختر باکره را با اسکناس سبز سنجیدند...

امروز دلم برای امروزم گرفت...

نمیدانم دنیای شما کثیف است یا چشمان من فاحشه؟!!


روزهاي سرد تنهايي..........
ادامه مطلب...

::ادامه مطلب::
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم شهریور 1389| ساعت 1:36| توسط سعید| |


rafigh man sang sabor ghalbam bedidanam bia ke khili tanham

majnonamo del zade az khilia khili delam gerfte az khili

namonde az javoniam neshony pir shodam pir to ey javony


نوشته شده در شنبه سیزدهم شهریور 1389| ساعت 0:2| توسط سعید| |


يه عاشق غمگين ، در حسرت شبهاي بي ستاره ام
سخت دلتنگم ، سخت بيقرار و بي تابم ...
كجاست شانه هاي گرم و مهربانت ، تا گريه كنم ؟
كجاست آن لبخندهاي عاشقانه ات تا باز هم ديوانه شوم ؟
چرا ديگر درد دلي براي گفتن نداري ؟
چرا اشكهايت را از من پنهان مي كني و حرفي براي گفتن نداري ؟
چرا قلب عاشقم را در انتظار چشمانت مي سوزاني ؟
آنقدر دلتنگ چشمانت هستم كه نمي توانم در هيچ چشم ديگري نگاه كنم
آنقدر بيقرارم كه هيچ اتفاقي ، دل غمگينم را شاد نمي كند
براي گريستن ، شانه هايت را كم دارم
شانه هايي كه بارها و بارها در خواب و خيال ، تكيه گاه دل عاشقم بود
براي عاشقي ، نگاههاي زيبايت را كم دارم
نگاههايي كه تنها دليل زندگي و عشقم شد
چرا ديگر براي غصه ها ، اشكها و دلتنگي هايم جوابي نداري ؟
شب دراز است و من هنوز هم در انتظار نسيم صبح سپيد مانده ام
اي دل ديوانه ي من ! با غمهايت بساز و با اشكهايت بسوز ، اما دم نزن
اي دل عاشق و بيقرار من ! صبر كن شايد نسيم ، خبري از عشق برايت بياورد
اي دل بساز ! شايد قاصدك خبري از يار آورد
صبر مي كنم و عاشق مي مانم كه خوشبختي از آن عاشقان است.


نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389| ساعت 2:31| توسط سعید| |



از استاد دینی پرسیدم عشق چیست ؟؟ گفت حرام است

از استاد هندسه پرسیدم عشق چیست ؟؟ گفت نقطه ی که حول نقطه قلب جوان میگردد

از استاد تاریخ پرسیدم عشق چیست ؟؟ گفت سقوط سلسله قلب جوان

از استاد زبان پرسیدم عشق چیست ؟؟ گفت همپای LOVE است

از استاد ادبیات پرسیدم عشق چیست ؟؟ گفت محبت الهیات است

از استاد علوم پرسیدم عشق چیست ؟؟ گفت تنها عنصری است که بدون اکسیژن میسوزد

از استاد ریاضی پرسیدم عشق چیست ؟؟ گفت عشق تنها عددی هست که پایان نداره

از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم رباتی هست که قلب را به سوی خود می کشد.

از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد.

از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .

از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود.

از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد

از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد میشود.

از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر میگذارد

از خود عشق پرسیدم عشق چیست؟ گفت فقط یک نگاه

::ادامه مطلب::
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388| ساعت 23:40| توسط سعید| |

شعرهای زیبا و به یاد ماندنی


خیلی وقته دلم تنگ شده واسه کسی که بهش بگم 7 صبح اگه بیدار بودی بیدارم کن ...
اگه رفتم پشت خطش قطع کنه و بگه جونم ....
اگه باهاش قرار گذاشتم زودتر از من بیاد .....
یواشکی از تلفن خونه بزنگه بهم ......
دوستاشو بپیچونه بخاطر من

$$$$$


یه عده هم هستن که تا ما On میشیم، Off میشن

عزیزم خودتو اذیت نکن ، منم حوصله تورو ندارم!

$$$$$

رسم اين شهر عجيب است ، بيا برگرديم / قصد اين قوم فريب است ، بيا برگرديم

آن که يک روز دل به نگاهش داديم / خنده اش سرد و غريب است ، بيا برگرديم

عشق ، بازيچه شهر است ولي در ده ما / دختر عشق، نجيب است ، بيا برگرديم . . .

$$$$$

زندگي مثل يه ديکته است. مي‏نويسم و پاک مي‏کنيم

غافل از روزي که ميگن برگه‏ها بالا...

$$$$$

کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم

اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم

کاش دلهامون به بزرگي بچگي بود


کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند

کاش براي حرف زدن نيازي به صحبت کردن نداشتيم

کاش براي حرف زدن فقط نگاه کافي بود

کاش قلبها در چهره بود

اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد

و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم

سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست


ادامه مطلب...


::ادامه مطلب::
نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388| ساعت 22:35| توسط سعید| |

سوتی ایستگاه های صلواتی:





(( برای دیدن بقیه به ادامه مطلب مراجعه کنید))

::ادامه مطلب::
نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388| ساعت 22:49| توسط سعید| |

حتما تا آخر بخونین....

دختر و پسري با سرعت 120 کيلومتر در ساعت سوار بر موتور ...
_ دختر: آرومتر من مي ترسم!
_ پسر: نه خوش مي گذره!
_ دختر: نه نمي گذره ، خواهش مي کنم ، خيلي وحشتناکه!!
_ پسر: پس بگو دوسم داري!
_ دختر: باشه ، باشه ، دوستت دارم! ، حالا خواهش مي کنم آرومتر!
_ پسر: حالا محکم بغلم کن
( دختر بغلش مي کنه )
_ پسر: مي توني کلاه ايمني منو برداري و بذاري سرت؟! اذيتم ميکنه!
تيتر قسمت حوادث روزنامه هاي روز بعد:
موتوري با دو سرنشين با سرعت 120 کيلومتر در ساعت به ساختماني در خيابان مهر برخورد کرد!
اين موتور دو سرنشين داشت که تنها يکي از آنها نجات پيدا کرد. از گفته تنها نجات يافته اين حادثه چنين به نظر مي رسد که: پسري که سوار موتور بوده متوجه مي شود ترمز موتور بريده اما نخواسته دختر بفهمد ، در عوض خواسته که يک بار ديگر بشنود که دوست دخترش دوستش دارد : « براي آخرين بار! »





تاريخ نشان داده که پسرها براي نشان دادن علاقه خود به دختر خانمها حتي از جان نيز مي گذرند ولي تجربه ثابت کرده که دخترها نه تنها قدرت لازم را جهت درک اين علاقه و دوست داشتن ندارند بلکه همچون تعويض لباس به تغيير گزينه هاي انتخابي خود مي پردازند. در واقع در دنياي عشق و دوستي تنها اين دختران هستند که تاجر واقعي مي باشند.ختم کلام اينکه براي قضاوت در ميزان علاقمندي يک دختر به يک پسر گذشت زمان بهترين قاضي و راهنماست .يادمان باشد که در دنياي عشق و دوست داشتن هميشه بازنده اصلي پسرها هستند چه به خواسته خود برسند و چه نرسند!!

((dj saeid ))

داستان جلسه ی خواستگاری
ادامه مطلب کلیک کنید

::ادامه مطلب::
نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388| ساعت 1:57| توسط سعید| |

این داستان به دلم نشست نمی تونستم تو وبم نظارم نارفیق تا چه هد توف به این رفاقت
لطفا نظر خودتونو بگین

((dj saeeid))

روزي روزگاري بود سه تا رفيق که آخر مرام ومعرفت بودند اگه يه لخظه همديگرو نميددند نگران حال همديگه ميشدند
يه روز که توي پارک نشسته بودند و باهم درد ودل ميکردند
ناگهان دختري خوش تيپ زيبا از کنارشون رد ميشه اين سه تا رفيق ما هر سه عاشق اين دختره ميشن با دختره خرف ميزنند که از ميون مايکي رو انتخاب کنه دختره يه شرطي ميزاره
که سه تا آتيش روشن کنيد هر کي آتيشش دير خاموش شد من با اون ازدواج ميکنم
هر سه آتيش درست ميکنند بعده چند لحظه مال رفيق اولي که داشت کم کم خاموش ميشد رفاقت يادش ميره و رفيق دوميشو ميندازه تو آتيش ولي بازم آتيش کم کم داشت خاموش ميشد وقتي خواست رفيق سومي روهم بندازه تو آتيش
ميگه رفيق دست نگه دار اون آتيشي که تو درست کردي زود خاموش ميشه حتي اگه منو بندازي تو آتيش ولي رفيقش گوش
نميده و اون رو هم ميندازه تو آتيش به دختره ميگه با من ازدواج کن
دختره ميگه تو خيلي بي رحمي رفيقاتو کشتي چه معلوم که فردا منوهم نکشي
دختره ميگه : اون رفيق اولي که کشتي بردارم بود و رفيق دومي هم شوهرم بود که کشتي
وقتي اولين بار منو توي پارک ديدي شوهر و بردارم به خاطر رفاقت هيچ حرفي به تو نزدند که مبادا دل رفيقمون بشکنه و خواستند که من با تو ازدواج کنم شوهرم ديروز منو طلاق داد به خاطر رفيقش اون وقت تو اونارو کشتي

رفيق سوم وقتي اين حرفارو ميشنوه از خجالت خودشو ميندازه تو آتيش

اميدوارم همه تو زندگي قدر رفغاشو بدونه رفيق خوب از برادر هم به آدم نزديکتره


هیچ وقط سعی نکنین چنین آدمی باشید
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388| ساعت 22:35| توسط سعید| |

زندگی بر من سخت بر دیگران آسان گذشت

بهترین روز های عمرم در بیابان ها گذشت
يک روز خزان پاييزي پرستويي را در حال مهاجرت ديدم

به او گفتم چون به دياريارم ميروي به او بگودوستش دارم

و منتظرش مي مانم .بهار سال بعد پرستو نفس زنان آمد گفت

او را دوست بدار ولي منتظرش نمان
@@@@@@@@@@@@@



هميشه از خوبي هاي ادمات براي خودت ديوار بساز

پس هر وقت در حقت بدي کردن فقط اجري از آن ديوار بردار

بي انصافي اگر ديوارو خراب کني


بودیم کس قدر ندانست بودیم
باشد که نباشیم بدانند بودیم





هر کس بد ما به خلق بگويد ماسينه او نمي خراشيم
ما خوبي او به خلق گوييم که هر دو دروغ گفته باشيم


the end

www . dj saeid 87 . blogfa . com

نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387| ساعت 20:9| توسط سعید| |


قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت